ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦ : توسط : riba

نمی خوای یادت بیاری..مال هم بودیم با چه حالی...

حالا می خوای تنهام بزاری...میگی سرنوشت از سرنوشت

من نه دیگه نمیتونم..بعد تو دیگه نمیدونم....

واسه چی دیگه زنده بمونم وقتی نیستم تو دلت..

تنهام نزاری وااای اگه تو بری از پیشم من دیوونه میشم واسه همیشه

بین ما نگو فاصلست خیلی.جاری میشه روو صورتم سیلی

وااای اگه نباشی من میمیرم...

نفرست دیگه واسه ی من دسته گل..

آخه چشای من به روت بسته شد...چونکه خسته شد..از عکس تو..

حالا دلش می خواد ببینه اشک تو...یا که مرگ تو...لعنت به تو..

دیگه نیا پیش من و بکش دستتو..برا تو نیست کسی.یادت نره

چون یه عشق دیگه بین ماها نفرته..بی تو اسمم بزرگ از عرض و طول

با تو به باد میدم فقط ارض و پول تویی که بودی همش روز و شب با من..

نیا دیگه لفظ دوست داشتن واسم...میرم که فاصلمون بره سمت فلک..

میرم که خاطره مون بده دست به درک...میرم که اشک تو بچکه از چشات..

میرم که تقدیر بشه به گریه خنده هات....میخوام نری عشقت از این دل نره...

ولی کوش اون عشق؟؟؟؟آخه کوش اون عشق؟؟؟؟

که بود بینمون..کوش اون دنیا که توش نبود عینمون؟؟

تنهام نزاری وااای اگه تو بری از پیشم من دیوونه میشم واسه همیشه

بین ما نگو فاصلست خیلی.جایی میشه روو صورتم سیلی

وااای اگه نباشی من میمیرم..


 
 
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦ : توسط : riba
ميرسی به يک نقطه
 خودت هستی و خودت
 بی هيچ کسی.
 و يک لحظه.
 فراتر از همه آن چیزهایی که میخواستی.
 رها میشوی.
 آرام آرام
 رشد میکنی
 و بی صدا .
 راه طولانیست
 و پر خطر
 نمی هراسی
 چون ایمان داری
 به ابدیت
 به هستی
 و به توانستن.
 بزرگ شده ای
 به اندازه چندین و چندین سال
 به اندازه خود خود خودت.
 و حتی فراتر...

 
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦ : توسط : riba

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو
...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد او و تقدیم به او ...


 
 
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦ : توسط : riba

 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦ : توسط : riba

 
← صفحه بعد