ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤ : توسط : riba

آهای بی انصافا


 
 
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤ : توسط : riba

اه خسته شدم يه با معرفت پيئا نمی شه نظرشو درمورد اين شعرا بگه ؟


 
 
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤ : توسط : riba

هرکی درمورد اين وبلاگ نظر نده الهی با دماغ بره تو صفحه کليد کامپيوترش


 
بهونه
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤ : توسط : riba

بهونه ی زندگیم

ببین چه بی حوصلم

تو نیستی اینجا ، تنهام

ببین با غم همدلم

قشنگترین ترانم :

ببین چه بی تو موندم

با سوز دل نشستم

یاد صداتو ساختم

خورشید پر فرغم

ستاره هام خاموشن

آخه تو دیگه نیستی

تا با تو جون بگیرن

گل همیشه بهار

گل دلم پرپره

چون دیگه هیچ کسی نیست

تا به گلم آب بده

شکستی این شیشه رو

مگه واست مهم نیست ؟

مگه نشنیدی میگن

دل شکستن هنر نیست

عزیز و مهربونم

به چشم من نگا کن

بیا دوباره برگرد

تا من آروم بگیرم

نگو نمی شه برگشت

برگردی جون می گیرم .


 
تو كه نيستي !
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤ : توسط : riba

 

تو كه نيستي دل من ديوونه مي شه

كاش مي شد بهت مي گفتم قلب من بي خونه مي شه

توي قلبم جاي هيچ كس نيست بجز تو

آخه آسمون نمي شه چند تا خورشيد داشته باشه

اشك من همش مي ريزه روي گونم

وقتي چشمام از نگاه مهربونت جدا مي شه

سنگم از درد جداييت مثل شمع كه مي سوزه

تيكه تيكه قلبم داره واسه تو شكافته مي شه

اين دلي كه بي تو رنگ مهربوني رو نديده

داره مي گه عشق من پيشم بمون تا به هميشه

(شعر از :؟؟؟؟)


 
 
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤ : توسط : riba

اي نديده ام !

دوست دارم چشمانم برايت بگريند

شايد لك لك كنارم به من بخندد

و گفتي بگويم زماني

پرستوي خيالم براي ديدنت

به آن طرف حصاري كه بين ماست پر مي كشد

حصاري كه پرستوي خيالم را زنداني كرد

و چه ملال آور بود

وقتي ديدم شاهين وحشي مرغزار

بالهايم را بست

ناگهان ديدم از آسمان

صداي ناله ي ابرها بلند شد

گوش كردم گوي درونم بود

پر از غلغله

امّا صورت آسمان بي رنگ بود

حتي

قطره اي شقايق نداشت

حصار هم بلند بود و شاهين تيز رو

امّا پرستو قلبي داشت به وسعت يك برگ

نازك بود و سبز

سبز بود و در تلاطم

گويي نديدنت درونم را به صليب آتش كشيده بود

تا آن روز

هر وقت مرواريد ها از صورت برّاقم جاري شد

قلبم آواز تو داشت

اشك مي ريخت و مي لرزيد

هم آواز لك لك

ولي آنروز

پرستو قصد آزادي داشت

به ديوار شب چنگ زد

قفس باز شد

پرستو به زمين افتاد

آه عجب قفسي ؟

چه حصار بي انتهايي

پرستو پژمرد

امّا آسمان صاف بود

زمين

بغض غريبي داشت

امّا آسمان

يك قطره

حتي يك قطره شقايق نداشت

پرستو قفس را شكست

پرستو به شاهين نگاهي نكرد

تن شب وسيع بود

غربت وسيع

آه

امّا چه شد

قفس در قفس

و شايد دوباره قفس در قفس

شب آواز فردا شدن را نداشت

قفس سينه ي وا شدن را نداشت

پرستو پريد

امّا

وقتي صاعقه ي خيال عقابي

پرش را بريد

پرستو نگاهي به آن سو كرد

به آن طرف حصار

نگاهش تنها كنار تو بود

و گويي دلش هم توان شكستن نداشت

غريبي

كنار پرستو نشست

غريبي نگاهي به آسمان كرد

ولي !

آسمان بي رنگ بود

دل آسمان نيز شقايق ها را

دزديده بود

غريبي سرش را نوازش كرد

پرستو شد يار غريب

جا ماند،امّا دل پريد

دست حصار كار خود را كرد

پرستو كنار لك لك نشست

ديروز لك لك نيز فراموش بود

پرستو نفهميد

شقايق نباريد

وشب تا ابد ماند

و من بي تو ماندم !

( شعر از :؟؟؟؟)