ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤ : توسط : riba

اي نديده ام !

دوست دارم چشمانم برايت بگريند

شايد لك لك كنارم به من بخندد

و گفتي بگويم زماني

پرستوي خيالم براي ديدنت

به آن طرف حصاري كه بين ماست پر مي كشد

حصاري كه پرستوي خيالم را زنداني كرد

و چه ملال آور بود

وقتي ديدم شاهين وحشي مرغزار

بالهايم را بست

ناگهان ديدم از آسمان

صداي ناله ي ابرها بلند شد

گوش كردم گوي درونم بود

پر از غلغله

امّا صورت آسمان بي رنگ بود

حتي

قطره اي شقايق نداشت

حصار هم بلند بود و شاهين تيز رو

امّا پرستو قلبي داشت به وسعت يك برگ

نازك بود و سبز

سبز بود و در تلاطم

گويي نديدنت درونم را به صليب آتش كشيده بود

تا آن روز

هر وقت مرواريد ها از صورت برّاقم جاري شد

قلبم آواز تو داشت

اشك مي ريخت و مي لرزيد

هم آواز لك لك

ولي آنروز

پرستو قصد آزادي داشت

به ديوار شب چنگ زد

قفس باز شد

پرستو به زمين افتاد

آه عجب قفسي ؟

چه حصار بي انتهايي

پرستو پژمرد

امّا آسمان صاف بود

زمين

بغض غريبي داشت

امّا آسمان

يك قطره

حتي يك قطره شقايق نداشت

پرستو قفس را شكست

پرستو به شاهين نگاهي نكرد

تن شب وسيع بود

غربت وسيع

آه

امّا چه شد

قفس در قفس

و شايد دوباره قفس در قفس

شب آواز فردا شدن را نداشت

قفس سينه ي وا شدن را نداشت

پرستو پريد

امّا

وقتي صاعقه ي خيال عقابي

پرش را بريد

پرستو نگاهي به آن سو كرد

به آن طرف حصار

نگاهش تنها كنار تو بود

و گويي دلش هم توان شكستن نداشت

غريبي

كنار پرستو نشست

غريبي نگاهي به آسمان كرد

ولي !

آسمان بي رنگ بود

دل آسمان نيز شقايق ها را

دزديده بود

غريبي سرش را نوازش كرد

پرستو شد يار غريب

جا ماند،امّا دل پريد

دست حصار كار خود را كرد

پرستو كنار لك لك نشست

ديروز لك لك نيز فراموش بود

پرستو نفهميد

شقايق نباريد

وشب تا ابد ماند

و من بي تو ماندم !

( شعر از :؟؟؟؟)